۱۳۹۲ بهمن ۸, سه‌شنبه

امروز اتفاقی با یک دوست قدیمی حرف زدم . گفتم چه کار میکنی و دلم برایت تنگ شده. در واقع نمیدونستم این دلتنگی محسوب میشه یا چیز دیگه ای. ولی خوب واقعا دلم پر کشیده بود. بعد گفت که از دانشگاه انصراف داده چون خیلی خسته است و حال روحی خوبی ندارد. و در دو سه جمله مهمترین اتفاقهایی که بعد از آخرین دیدار افتاده بود رو برایم تعریف کرد. اینکه روزها فقط میگذرند برایش و هرجور که حساب کنی زندگی اش را باخته است. من در واقع عقلم قد نمیداد تا جواب درستی بدهم. که اصلش را هم حساب کنی من هم همین حس را داشتم. اما چه باید میگفتم. خوش بحالش که انقدر راحت در چند جمله حال واقعیش را برای منی که مدتها خبری ازش نداشتم گفت. من هم تنها جواب دادم که نمیدونم چرا این روزها زندگی انقدر گهی شده ، اینکه هر چی جلو میری انگار به بن بست میرسی. جواب دوستم این بود که خاک تو سرت و ساکت باش. تو اوضاع خیلی خوبی داری، زندگی گهی میخوای مال من رو نگاه کن. 
اما خواستم بگویم عزیزدل من، تو شجاع بودی که از همه چیزهایی که دیگر برایت لذتی نداشتند دست کشیدی. ای کاش من هم شجاعت تو رو داشتم . اما باز فقط گفتم همینکه تو تکلیفت را مشخص کرده ای خیلی خیلی خوب است. اما ته دلم از جمله ام راضی نبودم. اضافه کردم که همه این حرفها زری بیش نیست و من در واقع نمیدونم چه جوابی باید بدم. این بود که دو تایی زدیم زیر خنده. 
فکر میکنم که آدمها به خودشون و اطرافیانشون دروغ میگن . خیلی خیلی دروغ میگن. در مورد خوشحالی ها ، ناراحتی ها ، دلمشغولی ها، دوست داشتن ها و نداشتن ها. انقدر انقدر دروغ میگن که مستقل از اطرافیان خودشون خیلی خیلی خوب این دروغ ها رو باور میکنن. این باور گند میزنه به همه چیز. محدود میکنه و راه فرار و رشد رو میگیره. در مورد افراد باهوش یک روزی این دروغ یقه شون رو میگیره و اگر بی انگیزگی هم بهش اضافه بشه دیگه نمیتونن از زندگی گهی که خودشون ساختن نجات پیدا کنن  و رشد کنند.


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر