بعضی زمانها رو دوست داری کش بیاری. و حظ برده شده رو بیشتر و بیشتر کنی.
مثل وقتیکه 5 تایی توی ماشین نشستیم و داریم از عید دیدنی برمیگردیم خونه و یهو - واقعا یهویی و ناگهانی- یاد خاطرات بچگی میوفتیم. خاطراتی که حتی قسمتهای تلخش هم الان دیگه شیرین به نظر میان.
بالا رفتن از صندوقی تو حیاط خونه که نفهمیدیم چرا اسمش صندوق جادویی بود و دید زدن خونه همسایه از اون بالا. جا شدنمون توی درب چرخ خیاطی مامان و تاب تاب بازی کردن اون تو. اوج خلاف بچگی که بدون اجازه مامانت با دوستت،قبل از مدرسه سری به نوشت افزاری پژوهش، تو پاساژ اون دست خیابون زدی.
و ... .
مسیر طولانی نیست ولی اونقدری هست که چند تا خاطره تعریف بشه و خنده های بلند فضای ماشین رو پر کنه. مامان همیشه انقدر میخنده که صورتش سرخ میشه و ما رو همراهی میکنه . اما بابا ساکت میمونه و خودش رو سفت میگیره که نخنده ولی چال روی لپش و گوشه چشم جمع شده ش رو میشه از صندلی عقب هم دید.
این از اون زمانهاست که دوست داری کِشِش بیاری اما وقتی تموم میشه و میرسی خونه و هر کی میره تو اتاق خودش با خودت میگی که شایدم همه لذتش به همون کوتاه بودنش بوده.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر