۱۳۹۳ فروردین ۶, چهارشنبه

بخشی از حرفهای رو دل مانده

1.
باید بنویسم . راه دراز است و باید کنار همدیگر باشیم. کدام کنار همدیگری ؟ راستش من با تو راحت نیستم . این رو فهمیدی؟ حرفی نمیتونم بزنم. خواسته ای نمیتونم داشته باشم. چون تو دیگه نمیشنوی. برایت راحت شده اونجاهایی که به گوشت زیبا نیست رو رد کنی و بقیه را نگه داری. برایت راحت شده که در جواب حرفهای من کنجکاوی نداشته باشی. سوال نداشته باشی. برایت راحت شده که اهمیت ندی.  برای تو حذف کردن حرفها که هیچی ، حذف کردن من هم ساده است. من نمیتونستم به مامانم بگم ، دلم نمیخواد به کسی بگم بیاد خواستگاریم . من دلم نمیخواد خواسته شدن رو از کسی بخوام. من دلم نمیخواد هربار که چیزی به کسی میگم عذری برای انجام ندادنش داشته باشه. دلم نمیخواد با در بسته مواجه بشم. من دلم میخواد خواسته بشم. دلم میخواد یک روز که از خواب بیدار میشم و کارهای معمول روزانه م رو میکنم تو بهم زنگ بزنی و بگی امروز میخوام با مامانم صحبت کنم نظرت چیه . من دلم میخواد آدم حساب بشم. من رنجیدم .  و دیگه نمیخوام بیشتر از این برنجم . میخوام با این حد از غمی که توی قلبم هست زندگیم رو ادامه بدم . توان بیشترش رو ندارم . توان تحقیر شدن بیشتر. ولی به جای همه این حرفها به مامانم شرایط رو توضیح میدم و ازش میخوام یکم دیگه صبر کنه . و بهش میگم ما نگرانیهاش رو میفهمیم ولی کاری نمیشه کرد و با توجه به این شرایط، الان درست نیست.
2.

رفتیم بیرون . تو چهره اونها شادی بود. میخندیدن و از خاطراتشون میگفتن. برای همراهی میخندیدم. بعضی وقتها باز باز و بعضی وقتها فقط یه لبخند. بذار صادق باشم . من میخواستم که گریه کنم. اما به جاش خنده های زور زوری میکردم.به تو گفته بودم پریود شدم و مجبور بودم با دل درد، مسافت زیادی رو پیاده برم و از همه بدتر دهنم قفل شده بود . حس میکردم تو اون جمع تنهام. حتی اونجا که داستان "زندگی در پیش رو" گفته شد من رغبتی نداشتم که اسم داستان رو بگم که حتی بگم از محبوبترینهایم همین رمان است. چقدر بد بود و چقدر معذب بودم. من چم شده ؟؟؟ خورده ای به کسی نمیگیرم. تمام اون شب رو وقتی برگشتم خونه، گریه کردم. میدونی چرا ؟ چون من حتی با تو راحت نیستم . که سختم میشه حرف دلم رو به تو بزنم . که توی تاکسی میخواستم زودتر برسم تا از تو هم دور بشم . که جدیدن برای هر حرفی بیش از هزار بار باید در دهنم بچرخونمش و آخر چیزی برخلاف اونی که تو دلم بوده بهت بگم . که هرچی میگذره بیشتر به نتایج عجیب و غریب ولی به نظر منطقی میرسم !

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر