۱۳۸۹ فروردین ۳۱, سه‌شنبه

۱روز ابری


و باز هم قصهٔ تکراریه لجنزاری به اسم دانشگاه !
ایستادم جلوی آینه !
-ببخشید خانم می‌تونم یه سوالی ازتون بپرسم ؟
با یه لبخند و حرکت ابرو نشون میدم که میتون سوالشو بپرسه ..
-می‌تونم بپرسم چه غلطی داری میکنی‌؟ خسته نشدی؟
پشیمونم چرا گفتم بپرسه ،
رضا یزدانی داره اون پشت داد می‌زنه،خوبه ، می‌تونم از جواب فرار کنم ، میرم تو حس آهنگ ، زیر لب میخونم و چنتا از ابروهامو میکنم ..
"واسه تو شوخی‌ بودیم ما ،،، خیلی‌ تلخ سرنوشتم ،،،"
ولی‌ ول کن نیس ، ذول زده تو چشمم !!!
خیلی‌ خوب !
-هیچ غلطی ، دارم گند میزنم! خوب که چی‌؟
-هیچی‌ خواستم یادآوری کرده باشم که قرارمون این نبود
"پس چرا با تو غریبس ،،، نسل بی‌ خاطره ی من ،،،"
-من ادعام همیشه زیاد بوده ، تو زیاد جدی نگیر ، بذار اهنگمونو گوش بدیم بابا!
با یزدانی شروع می‌کنم به خوندن !

"می‌گذره این روزا از ما ،
 ما هم از گلایه هامون ،
 عادی میشن این حوادث ،
 اگه سختن ،
 اگه اسون ،
 توی پاییز مجاور ،
 وسطای ماه آذر ،
 شد قرارمون با هم ،
 بزنیم به سیم آخر"

تموم شد. حیف !
من موندم و آدم تو آینه و یه موچین تو دستم.

+باز خل شدم ..

ایزابل

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر