۱۳۹۲ خرداد ۱۴, سه‌شنبه

الان دلم میخواد داد بزنم ، فریاد بزنم . بلند بلند گریه کنم . بعد یهو یه بغل بیاد نزدیکم ، دست هم داشته باشه .بعدش شونه هام رو بگیره ،آخرشم هم من از این همه محبت سرمو بزارم توش و راحت و بی صدا گریه کنم . اون دستا هم حلقه شن دورم.
راستش وقتی ادم همش حرفهاشو بخوره و همون دو کلمه حرفی هم که به ذهنش میرسه مجبور بشه تایپ کنه همین میشه . همین که دیگه حرفای تو سرش به زبونش نمیرسن و راهشون رو به سمت گلو کج میکنن میشن یه غده اونجا. که دیگه حتی صدای یه دوست هم نمیتونه کمکی کنه و از حجم اون غده توی گلو چیزی کم کنه. تنها یک بغل و یک جفت دست میتونه کمک کننده باشه .
اینجا بدترین ثانیه ها دارن میگذرن. با بدترین موسیقی زمینه ممکن؛ نبودن تو !

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر