۱۳۹۲ خرداد ۲۷, دوشنبه

در این لحظه دلم سخت گرفتست . چقدر از این نداشتنت دلگیرم . ای کاش نمیدیدمت ، ای کاش همین روند ادامه داشت ، ای کاش نمک روی زخمم پاشیده نمیشد. 
خیلی خسته ام . دلم میخواهد سرم را زمین بگزارم و به هیچ چیز فکر نکنم . به اینکه یک فردایی که بیدار میشوم قرار نیست تو را ببینم ، قرار نیست جلوی آینه بشینم و چشمهایم را خط خطی کنم با ذوق نه از سر عادت. 
به اینکه صبح بعد از بیدار شدن باید آنقدر به قاب پنجره زل بزنم تا نداشتن هایت ، نبودنهایت باورم شود و بعد برای روال عادی زندگی از تخت بلند شوم . 
ای کاش تصویر داشتنت برای من خیلی پررنگ میشد وزنه روزهای خوب و رنگی واضحتر میبود. 
حسین ! ای کاش برای داشتن دستت همه وجودم نمی لرزید. 

دوستت دارم... هرچند دور ، هر چند دردناک باشد همه چیز .

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر