۱۳۹۲ دی ۴, چهارشنبه

حرفای بیربط

 بدنم از ورزش کوفته شده ، دمبل زدیم. نمیتونم پام رو صاف کنم. شکمم هم همینطور.
کلی کار دارم. گزارش پیشرفتی که نمیدونم واسه کدوم پیشرفت باید بنویسم. یه گزارش هم مثلا برای سوپروایزرم که پیشرفت واقعی رو توش بنویسم.
3 تا مقاله لیست کردم بخوونم و ایده های اصلیشون رو بکشم بیرون.
کنکور دکتری هم چشمک میزنه. جزوه معماری کامپیوتر روی میزم داره خاک میخوره .
لغتهای ضروری برای تافل کنار جعبه لایتنر و من منتظر که فردا روزی اینها رو وارد جعبه کنم .
دوستایی که باید ببینمشون.
الان که لیست کردم به نظر میاد خیلی نباشه .
برای منی که حداقل نصف هر روزم رو باید به تو فکر کنم. تنها به تو فکر کنم. و به همه این روزهایی که گذشت و میخواد بیاد.
همه روزهایی که نداشتمت ولی داشتمت.
اینجور وقت کم میاد. روزها کم میشن و شبا کش دار.
آدمها ساده میان و ساده میرن. خیلی الکی . خیلی ساده . یه سیمی توی مغز هست که ناگهان قطع میشه و تموم. و تو همه چیز برات مرور میشه و نامیدی جاری تو زندگی رو میبینی .. لمس میکنی.
هیچکدوم از این حرفایی که گفتم ربطی به هم نداره. ولی دل من گرفته
یادم نمیاد از کی همش دلم گرفته بود. و درست هم نشد. 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر