۱۳۹۳ دی ۹, سه‌شنبه

بعضی وقتها هم هنوز کارت با یک نفر تمام نشده که همه چیز تمام می‌شود. بعد تو می‌مانی یک عالم چیزهای تمام نشده که وقت و بی‌وقت روی سرت آوار می‌شوند. فرقی نمی‌کند بیدار باشی یا خواب، با کسی حرف بزنی یا ساکت گوشه‌ای نشسته باشی. اینکه مهمانی باشی یا تنها روی مبل توی خانه لم داده باشی هم فرقی نمی‌کند. حمله جا و مکان نمی‌شناسد.
این می‌شود که فکرت، ذهنت می‌رود سراغ همان چیزهای نصفه نیمه، نامه‌ها، عکس‌ها،آهنگها ، نوشته‌ها ، مکانها.
مثل الانِ من. اینجا سر کار، با کلی تبِ باز از کارهای نصفه نیمه زیادی که هست، با یک حمله ناگهانی از نگرانی و دلشوره که حالا تزش چه می‌شود؟ و می‌دانی آنقدر مغرور هست که اگر مشکلی پیش آمد هم سوالی نپرسد. از خودت بدت می‌آید که حداقل یک هفته صبر نکردی.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر