۱۳۹۳ آذر ۲۸, جمعه


دیشب رو تا ساعت 4 بیدار بودم. فکر و فکر و فکر. من از وقتی خواستم تو رو بشناسم خودم رو هم شناختم. اما الان دیگه تو رو نمی­شناسم. خودم رو گم کردم و از اینی که هستم بدم میاد. به اون زن بیخودی که همیشه بدم میومد تبدیل شدم. از این زنایی که شکستاشون، ناکامی­هاشون رو به کسی که دوسش داشتن ربط می­دن. ضعفهای روحی و روانی­ش رو هم. مرز بین دلبستگی و وابستگی رو گم کردم.
الان سر کارم ولی نیستم اینجا نیستم، اما کجام؟ خیلی وقته نمی­دونم کجام. نمی­دونم کجا می­خوام برم.
یادم هست با هم رفتیم بالا، ایستادیم اون بالا، نوک، نوکش . فک می­کردم فاتح دنیام چون قلبی برای من می­تپه، محکم هم می­تپه و این تپش قلب دائمیِ. راستش فک نمی­کردم مطمئن بودم و چه چیزی تو این دنیای پر از شک و ابهام بهتر از این اطمینان. که هرچیزی بشه فراموش نمیشی. و اصلا چه چیزی بدتر از این که بدونی فراموش می­شی. 2 نسل بعدتر رو نمی­گم. منظورم اینه از دل کسایی که دوسشون داشتی که دوست داشتن، از دل اونا فراموش می­شی. یه خاطره خیلی خیلی دور می­شی. به نظر  من این بزرگترین شکست زندگیه . همین فراموش شدن. ولی من مطمئن بودم و از این اطمینان خوشحال و مغرور و پر از امید.

خوب همون نوک بودیم یه دشت خیلی قشنگ هم زیر پاهامون بود . دست همدیگه رو گرفته بودیم و به سمت دشت دویدیم، تو سراشیبی دویدن از کنترل خارج شده بود اما همینکه دست هم رو گرفته بودیم تعادل داشتم، تو هم حتما تعادل داشتی. نزدیکی­های پایین که بودیم نمی­دونم چی شد دستم جدا شد؟ دست تو جدا شد؟ دستامون رو از هم جدا کردیم ؟ تعادلم به هم خورد، دیگه به سمت دشت نمیدویدم، قل می­خوردم، تنم به هزار جا خورد، زخم و خون راه افتاد. تو همین قل خوردنا هی خواستم ببینم تو کجایی، نگران تو بودم، نگران زخم­هایی که داری می­خوری. مگه می­شد تعادلت به هم نخورده باشه ؟ مگه می­شد زخمی نشده باشی ؟اما نمی­دیدمت. انگاری از همونجایی که دستامون از هم جدا شد، همون جایی که آخرین جاییه یادم میاد و بعدش افتادم، تو رفتی تو یه مسیر دیگه . هی دور شدی و دور. هی اسمت رو داد می­زدم. ولی فایده­ای نداشت. توی تنهایی دشت ول شده بودم با هزار تا ترس، به نظرم دشت زیبا نبود دیگه. من بودم و هزار تا سوال که تو کجایی؟ به چی فکر می­کنی؟ تو هم به زخمهای من فکر می­کنی؟ تو هم به این فکر می­کنی که ای کاش دستم رو محکمتر گرفته بودی؟ ای کاش روی همون نوک ایستاده بودیم و هیچوقت سمت این دشت نمی­دویدیم؟



هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر