اول راهنمايى با دخترى دوست شده بودم. اسمش هنوز در خاطرم هست، ساناز. شب و روزم شده بود. دلباخته به معنى دقيق. دوست داشتم به خانهام بيارمش، كتابها و اسباب بازيهاى بيخودم رو به او نشان دهم و در حياط درندشت خانه با هم بدو بدو كنيم و وسط مرغ و خروسها بپريم. اما او در دنياى ديگرى سير مىكرد و توجهى نداشت. يكروز از راه مدرسه تا دم خانهشان كه ٨ خيابان با ما فاصله داشت رفتم. از من اصرار و از او انكار. آخر سر كار به گريه و زارى من كشيد، ولى او نيامد. وقتى به خانه رسيدم مادرم از نگرانى دم در ايستاده بود و با ديدن چهره اشك آلودم بيشتر و بيشتر استرس گرفت. آخر نزديك دو ساعت دير كرده بودم. من فقط مىگفتم نيامد و اشك مىريختم مثل ابر بهار و مادر از دنيا بيخبرم هم فقط داد مىزد كجا بودى؟ چرا دير اومدى؟ مىفرستمت همين مدرسه كنار خونهها. آخر مدرسه خيلى بدى بود و داشت من را تهديد مىكرد. به اين فكر مىكردم كه دوستم نيامد، مامانم هم از دستم عصبانى شد و مدرسهم عوض مىشود. احساس بدبختى كاملى بود براى همان سن. ولى بعد از چند ساعت مامانم گفت كه عصبانى بوده و كلى بغلم كرد و گفت حالا يه بار دوستت را همراه مامانش مىگيم بيايند اينجا. آمدند و رفتند. چندبار. اما آن دوستى دوامى نداشت، بزرگتر شدم و دوستهايى پيدا كردم كه كنارشان كارم به گريه و زارى نمىافتاد. كه من هم انتظار تخيلى هم ازشان نداشتم. آخر آدمى كه يكبار در دنياى خودش احساس بدبختى كند از آن به بعد جور ديگرى فكر مىكند و عمل مىكند.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر