۱۳۹۳ دی ۶, شنبه

چشمهاش هیچوقت عوض نشد، چشمهاش هیچوقت گولم نزد، چشمهاش همه واقعیت دنیا رو تو خودش جا داده بود. همه واقعیت تلخ دوری و دلتنگی و سختی و اشک و پایان راه رو. همه مهر و محبتی که داشت رو. 
امروز سر کار نرفتم چون توان رفتن، توان بلند شدن با چشم‌های پر از پف، بعد از همه ناراحتیهایی که  بوجود اوردم رو نداشتم.
خواستم با خودم خلوت کنم، گریه‌هام رو تموم کنم و سعی کنم زندگی جدیدی رو بسازم. خواستم قرارهام رو با خودم بذارم و پاشون بایستم. تصمیمم رو بگیرم که کمتر آزار بدم تا کمتر آزار ببینم. 
از امروز مخاطب همه نوشته‌هام رو عوض می‌کنم. مخاطب‌ها او نیست. وقتی اینجا بسته شد و او نمی‌تواند بخواند، وقتی همه کارهایی که می‌خواهم بکنم فقط و فقط برای تغییر دادن خودم است، برای بهتر کردن خودم، برای بیرون اوردن خودم و البته او، از لجنزاری که به اسم دوست داشتن برای خودم و او درست کردم،  نیازی به مخاطب قرار دادن او نیست. 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر