۱۳۹۳ دی ۱۳, شنبه

پروانه شب‌تاب

به نرده تکیه دادم و به پروانه شب‌تاب زل زدم. زمان درازی هر دو بی‌حرکت نشستیم. فقط باد مثل نهری از کنار ما می‌گذشت. در تاریکی برگ‌های بیشمار زبان گنجشک به هم می‌سایید و خش‎خش می‌کرد.

تا ابد انتظار کشیدم. 

پروانه شب‌تاب پس از زمان درازی پر زد. انگار یاد چیزی افتاده باشد، یکهو بال‌ها را وا کرد و لحظه‌ای بعد بالای نرده‌ها و در تاریکی فزاینده شناور شد. شاید برای جبران مافات به تندی منبع آب را دور زد. لحظه‌ای ایستاد، آن‌قدر که رد نورش از یاد برود، بعد به طرف شرق پرواز زد.
مدت‌ها پس از این‌که پروانه‌ی شب‌تاب غیبش زد، رد نورش با من ماند. آن نور کورسو مثل روح سرگردانی همچنان در تاریکی غلیظ پشت چشمانم پرسه زد. 
بارها به سوی آن تاریکی دست دراز کردم، اما انگشتانم بر چیزی نسایید. آن کورسو پیوسته دور از دسترس بود.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر