۱۳۹۳ دی ۱۲, جمعه

با من از ما حرف بزن نه از دیگران. دستهایم را بگیر همانطور که قبلا می‌گرفتی، همانطور که قبلا انگشتهایت را مابین انگشتانم قفل می‌کردی.  
فکر نکن جایی برای صحبتهای عاشقانه دیگر نیست. 
اصرار کن همانطور که قبلا اصرار می‌کردی. همانطور که می‌گفتی تا فلان چیز را نگویی دیگر ادامه نمی‌دهم. 
برایم حافظ بخوان. حافظ را دوست دارم، با صدای توخیلی بیشتر. دوران شعر خوانی و عاشق بودن و عاشق ماندن هیچوقت تمام نمی‌شود.
در خیابان که راه می‌رویم دستت را دور کمرم بنداز و من را به خودت نزدیکتر کن. بگذار تکیه کردن به تو را روزی هزار بار تجربه کنم. 
به من نگو من می‌توانم برایت شعر بگویم همانطور که قبلا هم گفتم ولی این چیزها زندگی نمی‌شود. چرا اینطور فکر می‌کنی؟ همینها زندگی می‌شود وگرنه از دویدن‌های شبانه‌روزی ما، از خستگی‌های لحظه به لحظه، دوری‌ها، دلتنگی‌ها، نامیدی‌ها، فکرهای آینده، از دغدغه‌هایت، از دغدغه‌هایمان، از غم وغصه‌ای که از سر و روی شهرمان می‌بارد اگر با همین شعر خواندن‌ها و دلگرمی‌ها و عاشقانه‌ها نتوان به آرامش پناه برد پس با چه چیزی می‌شود؟ 
ای کاش شانه‌هایت را برای گریه کردن داشتم.
ای کاش لحظه‌های دلگرمی و امید، ای کاش لحظه‌های گره خوردن دستها و آغوشهایمان جاودانه می‌شدند ای کاش بعد از آن لحظه‌ها می‌مردم ولی هیچوقت سعیت در اثبات اینکه ازدواج با همه این عاشقانه‌ها فرق دارد، را مجبور نبودم در اثبات اینکه تو اشتباه می‌کنی نابود کنم. ای کاش این مقابل هم بودنها را نمی‌دیدم. 
ای کاش‌ها زیادند، اما ای کاش انقدر زخمی نمی‌شدم و ای کاش انقدر تو را زخمی نکرده بودم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر