توی توئیتر هم نمیتونم بنویسم چیزی چون میدونم میخوونه. فقط اینجا هست. البته ادم چه نیازی داره که بنویسه. کم کم نه حرف میزنی نه فکر میکنی نه مینویسی. کم کم میمیری. خبر رو شنیدم فقط 23 سالش بود مرده بود. علتش سکته قلبی. بدون سابقه بیماری قلبی. ادم چه فکر میکنه. شاید من امشب که خوابیدم صبح بیدار نشم. فک کردم چه خوب میشه اگر صداش رو چند دقیقه بشنوم. اروم بشم. بدونم زنده ام. بدونم هستم. مهمم. سرم داره میترکه. کارم شده صبح تا عصر سر کار رفتن . اومدن خونه افتادن توی تخت خواب، عکس دیدن و گریه کردن.
قبلا که جیره ای بهم زنگ میزد هفته ای یکی دو بار. صداش رو ضبط میکردم موقع حرف زدن. بعد تو طول هفته گوش میدادم . برای اینکه بدونم هست . چند تایی از اون صداها رو هنوز دارم. بیشترش خالیه. کلی حرف میزدیم اما بیشترش سکوت بود. فقط تلفن رو مشغول میذاشتیم . دلم میخواست اونجا باشه. دلم میخواست تلفن رو بذارم روی اسپیکر برم کارهام رو انجام بدم و گاه گداری هم صداش بزنم و بدونم اونجاست و حواسش هست که منم این ورم. ولی خوب نمیشد. به جاش میرفتم تو حیاط خوابگاه و چند ساعت پشت تلفن سکوت میکردم.
الان چطور شده که من همش یاد گذشته ها میکنم؟ یاد اونروزی که میخواستم برم اهواز و باهام اومد تا فرودگاه. سرم رو گذاشته بودم رو شونه ش توی تاکسی و حس میکردم تو اسمونهام . حس میکردم چه خوبه این شونه ها مال منه. چه خوبه این ادم رو دارم. چه خوبه کسی رو دارم که نگاش که میکنم عشق همه وجودمو پر میکنه. پیشونیم رو بوسید وقتی سرم رو شونه هاش بود. بعدشم توی فرودگاه سرم همش روی شونه ش بود. دستمم گرفته بود. اونموقع ها واسه خودش خیلی خفن بود همین بوسیدن. خیلی عشق بودن همین بوسیدن پیشونی. و من چقدر عشق میکردم. اسم دست گرفتن اومد. الان داشتم حساب میکردم اخرین باری که دستش رو اورد جلو که یعنی دستم رو بگیر کی بود؟؟؟ یادم نمیاد. اخه چرا با من اینجور شد؟ چون فقط بلد نبودم بهش بگم قربونت برم؟ من که توی دلم میپرستیدمش . نفهمید؟ فقط نمیتونسنم بگم قربون چشمای مشکیت برم مثلا. غیر از این چه کار کردم ؟ فقط میخوام بدونم مشکلم کجاست ؟ میخوام برم خودم رو درست کنم. دوست ندارم با این حس مزخرف زندگی کنم. دلم میخواد بمیرم اصلا. دوسش داشتم هرکاری میتونستم میکردم خوشحال بشه ولی اون منو نخواست دیگه. گفت خالا که محبت کردن بلد نیستی منم کاری ازم بر نمیاد. گفت بهم فشار اوردی برم به خونوادم بگم . چه فشاری اوردم ؟ یعنی من به اندازه اونهمه سال رابطه عاشقانه این حق رو نداشتم که ازش بخوام من رو به خونوادش معرفی کنه؟
حالم خیلی بده. ای کاش همونجایی که به دوستش گفتی خانوممه زمان می ایستاد. یا همونجایی که سمس زد منم دلم واست تنگه ف خانومم. چند بار سمس ش رو خوندم. انگار عطر داشت . میخواستم چند بار بخوونم که عطرش خوب وجودم رو پر کنم. میخواستم ذخیره ش کنم. میخواستم داشته باشمش واسه شبهای بعد، واسه سمس های بدون جواب بعدی.
همه اینا رو باید بنویسم . باید بنویسم که هیچوقت یادم نره این همه سال رو . که هیچوقت فکر نکنم اینهمه سال من و اون با هم چه عشقی رو رد و بدل میکردیم. بعد که همه اینا رو نوشتم اینجا رو باز میکنم و بهش میگم بیا همه اینا رو بخوون. بخوون و سعی کن یادت بیاد. من که باورم نمیشه یادش نباشه. از عمد میگه یادم نمیاد که من رو ناراحت کنه. نمیدونم هدفش چیه واقعا ولی از عمد میگه یادم نمیاد. وگرنه ادم یادش میره گرمای بغل کسی رو ؟ اولین حرفای عاشقانه ش رو یادش میره؟ نه باور نمیکنم یادش رفته باشه. خودش رو اینجوری نشون میده.
من مریضم !
قبلا که جیره ای بهم زنگ میزد هفته ای یکی دو بار. صداش رو ضبط میکردم موقع حرف زدن. بعد تو طول هفته گوش میدادم . برای اینکه بدونم هست . چند تایی از اون صداها رو هنوز دارم. بیشترش خالیه. کلی حرف میزدیم اما بیشترش سکوت بود. فقط تلفن رو مشغول میذاشتیم . دلم میخواست اونجا باشه. دلم میخواست تلفن رو بذارم روی اسپیکر برم کارهام رو انجام بدم و گاه گداری هم صداش بزنم و بدونم اونجاست و حواسش هست که منم این ورم. ولی خوب نمیشد. به جاش میرفتم تو حیاط خوابگاه و چند ساعت پشت تلفن سکوت میکردم.
الان چطور شده که من همش یاد گذشته ها میکنم؟ یاد اونروزی که میخواستم برم اهواز و باهام اومد تا فرودگاه. سرم رو گذاشته بودم رو شونه ش توی تاکسی و حس میکردم تو اسمونهام . حس میکردم چه خوبه این شونه ها مال منه. چه خوبه این ادم رو دارم. چه خوبه کسی رو دارم که نگاش که میکنم عشق همه وجودمو پر میکنه. پیشونیم رو بوسید وقتی سرم رو شونه هاش بود. بعدشم توی فرودگاه سرم همش روی شونه ش بود. دستمم گرفته بود. اونموقع ها واسه خودش خیلی خفن بود همین بوسیدن. خیلی عشق بودن همین بوسیدن پیشونی. و من چقدر عشق میکردم. اسم دست گرفتن اومد. الان داشتم حساب میکردم اخرین باری که دستش رو اورد جلو که یعنی دستم رو بگیر کی بود؟؟؟ یادم نمیاد. اخه چرا با من اینجور شد؟ چون فقط بلد نبودم بهش بگم قربونت برم؟ من که توی دلم میپرستیدمش . نفهمید؟ فقط نمیتونسنم بگم قربون چشمای مشکیت برم مثلا. غیر از این چه کار کردم ؟ فقط میخوام بدونم مشکلم کجاست ؟ میخوام برم خودم رو درست کنم. دوست ندارم با این حس مزخرف زندگی کنم. دلم میخواد بمیرم اصلا. دوسش داشتم هرکاری میتونستم میکردم خوشحال بشه ولی اون منو نخواست دیگه. گفت خالا که محبت کردن بلد نیستی منم کاری ازم بر نمیاد. گفت بهم فشار اوردی برم به خونوادم بگم . چه فشاری اوردم ؟ یعنی من به اندازه اونهمه سال رابطه عاشقانه این حق رو نداشتم که ازش بخوام من رو به خونوادش معرفی کنه؟
حالم خیلی بده. ای کاش همونجایی که به دوستش گفتی خانوممه زمان می ایستاد. یا همونجایی که سمس زد منم دلم واست تنگه ف خانومم. چند بار سمس ش رو خوندم. انگار عطر داشت . میخواستم چند بار بخوونم که عطرش خوب وجودم رو پر کنم. میخواستم ذخیره ش کنم. میخواستم داشته باشمش واسه شبهای بعد، واسه سمس های بدون جواب بعدی.
همه اینا رو باید بنویسم . باید بنویسم که هیچوقت یادم نره این همه سال رو . که هیچوقت فکر نکنم اینهمه سال من و اون با هم چه عشقی رو رد و بدل میکردیم. بعد که همه اینا رو نوشتم اینجا رو باز میکنم و بهش میگم بیا همه اینا رو بخوون. بخوون و سعی کن یادت بیاد. من که باورم نمیشه یادش نباشه. از عمد میگه یادم نمیاد که من رو ناراحت کنه. نمیدونم هدفش چیه واقعا ولی از عمد میگه یادم نمیاد. وگرنه ادم یادش میره گرمای بغل کسی رو ؟ اولین حرفای عاشقانه ش رو یادش میره؟ نه باور نمیکنم یادش رفته باشه. خودش رو اینجوری نشون میده.
من مریضم !
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر