اگر اینجا هم نبود من خناق گرفته بودم. اینکه هی مینویسم و هی خط میزنم. اینکه آدم نوشته هایش مخاطبی نداشته باشند ولی باز هم بنویس و پاک کن دلیلش چی میتونه باشه؟ امروز رفتم تا سر میرداماد. زنگ زدم که ببینمش. زنگ زدم که بگم بیا ناهار رو با هم بخوریم. خواستم بگم لعنتی من دوستت دارم، دوستت داشتم چرا با من اینجور کردی ؟ جوابم رو نداد. چندین و چند بار زنگ زدم . دفعه های اول به بعد که زنگ میزدم دیگه برام حرفهایی که میخواستم بزنم مهم نبود. برام مهم نبود که بگم دوستت دارم چرا من رو تنها گذاشتی. برام مهم نبود که بگم قرارمون این نبود. اینکه همه قرارها رو خراب کردی به روی خودت هم نیوردی. اینکه بریم ناهار بخوریم هم مهم نبود. اینکه دلم تنگ بود، اینکه احساس میکردم زمین زیرپام خالیه و فقط میخوام خودم رو بهش آویزون کنم که فرو نریزم، سقوط نکنم هم واسم مهم نبود. به مرز دیوونگی رسیده بودم. یه تاکسی سوار شدم مستقیم. تا سر جردن رفتم . راه زیادی نبود میشد پیاده هم رفت ولی همون خالی شدن نمیذاشت که یک قدم دیگه بردارم . ممکن بود روی زمین ولو بشم. توی تاکسی داشتم گریه میکردم، عینک آفتابی گنده رو دراوردم گذاشتم روی چشمام که مثلا معلوم نشه دارم گریه میکنم. اما گریه م ناخوداگاه صدا هم درمیومد ازش. راننده فهمیده بود. مطمئنم فهمیده بود. چون آهنگ گذاشت. نمیدونم خواننده ش کی بود ولی صداش انقدری بلند بود که بتونه دنیاهامون رو از هم جدا کنه. هرچند من خودم هم تو یه دنیای دیگه بودم. وقتی سوار شده بودم پول رو حساب کرده بودم، به جردن که رسیدیم میخواستم پیاده شم دوباره خواستم حساب کنم، راننده ضبطش رو خاموش کرده بود و گفت خانم حواست نیستا حساب کردی. بعدم گفت اگه میخوای جایی بری برسونمت حالت خوش نیست. احساسات بدبینانه م اوج گرفته بود اما حال و حوصله بحث و حرف و اینا نداشتم . مثبت اندیشانه گفتم نه مرسی . مقصدم همینجاست . پول رو گذاشتم توی جیبم و جردن رو رفتم پایین. نمیدونم اصلا چرا اون تاکسی رو گرفته بودم. اونجا چه کار میکردم. جوابم رو نداده بود و ناراحت بودم. با خودم گفتم داره تمرین میکنه من رو فراموش کنه. داره تمرین میکنه من رو حذف کنه. حتما همینجوره. حتما با منطقش میگه ما که به درد هم نمیخوریم باید تمومش کنم. ما به درد هم میخوردیم آخه چی شد؟؟؟ اون همه حرفا و بغلا و اولین ها همه کشکی بود؟ همه اشتباه بود؟ حتما با خودش داره میگه چه اشتباهی کردم. هزارتا حتما و اما و اگه از توی سرم رد شد تا رسیدم به چهار راه جهان کودک . باد میومد. هوا سرد شده بود. روی لپام چون خیس بود سرد و سردتر شده بود. اشکام همونجا ماسیده بودن، زیر عینک گنده م. حتی حوصله نداشتم پاکشون کنم. بعد از اینکه اشکام خشک شد، بعد از اینکه هوا اشکام رو خشک کرد با خودم ، با خیابون، با هوا با دلم به صلح رسیدیم همگی با هم. با خودم گفتم ای کاش میشد بهش بگم میدونم دوستم داری بیا درستش کنیم. توروخدا بیا درستش کنیم ولی خب نمیشد. دوستش داشتم، خیلی دوستش داشتم، عصبانی و ناراحت بودم ولی دیگه نمیشد کاری کرد. دیگه نمیشد ازش شروع دوباره خواست. صدای اهنگ رو تا ته بلند کرده بودم. اهنگ heroes بود . اونجا که میگه من شاه میشم و تو ملکه من و میتونیم قهرمان بشیم حتی شده فقط برای یه روز. دیگه داشتم پیاده میرفتم سمت خیابون ولیعصر جنوبی و با خودم این اهنگ رو میخووندم و سعی میکردم به هیچ چیز به جز خیابون ولیعصر و بادی که توی هواست و اهنگی که دارم گوش میدم فکر نکنم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر