۱۳۹۳ دی ۱۲, جمعه

بعضی وقتها آدم به سیم آخر می‌زند. منظور از سیم آخر اینجا این نیست که می‌زند کاسه کوزه همه چیز را بشکند. هرچند ممکن است به همان کاسه کوزه شکستن ختم شود و تمام پل‌ها هم آوار شوند در انتها. ولی ابتدای امر یک‌جور دیگری به سیم آخر می‌زند. این نوع به سیم آخر زدنها شاید به نظر جل شدن و آویزان شدن برسد اما واقعیتش از نظر من اینطور نیست. این می‌شود که بعد از یک هفته که انتظارت به جایی نرسیده قبل از اینکه قضیه مثل آن داستانی که نجمه از دوستش  خیلی هندی‌طورتعریف کرد بشود، می‌روی سراغی می‌گیری و منتظر نمی‌مانی تا از تو سراغ بگیرند. و سیم‌آخر زدنش هم اینجا خودش را نشان می‌دهد که انکار می‌کند و اصرار می‌کنی. هی اصرار می‌کنی.  خیلی هم دلم می‌خواست وقتی آخر سر اصرارهایت به سرانجام رسید یک جانم به قربانت ی هم اضافه کنی اما اینکار را نمی‌کنی و نمی‌توانی هم بکنی. نمی‌توانی بگویی آخ دلم برای صدایت تنگ شده بود می‌خواستم این صدا را بشنوم و آرام شوم. می‌خواستم یادم بیاید دوست داشتن را. یادم بیاید سهمم را از این زندگی . یادم بیاید عشقم را. ولی هیچکدام را نمی‌گویی. البته صدا هم مهربان نیست اونجور که انتظار داشتی ولی طبعا انتظار بیهوده‌ای داشتی. حتی یک دلم تنگ شده بود ساده هم از دهانت خارج نمی‌شود. انگار که تازه اولین روز عاشقی‌ست و شرم و حیا اجازه ندهد. همان حس. 
و حالا می‌خواهی برای تکمیل کردن سیم آخر زدنت سمس بزنی اما در درست و غلطش ماندی. به نظرم این سیم آخر زدنها نقطه‌ی عطف زندگی خیلی آدم‌هاست. اینکه از ترس تبدیل شدن به موجودی که می‌ترسند کاری می‌کنند که شاید نباید بکنند و چقدر خوب که این شاید نباید بکنند در آخر خیلی هم اشتباه در بیاید و اتفاقا آن سیم آخر زدن دقیقا همان کار درستی باشد که همیشه باید می‌کردند. 
وقتی دوست داشتنی وجود داشته باشد، وقتی بارقه‏‌ای از آن هنوز مانده باشد وقتی هنوز دو قلب برای هم بزند، این سیم آخر زدن، مانند خورشید روشنی بخش می‌شود. 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر