۱۳۹۳ تیر ۱۲, پنجشنبه

این روزها از خودفراری ‌ام. حتی توان دیدن خودم در آینه هم ندارم. که اگر دختر نبودم، می‌گذاشتم پشت لبم بلند شود و سبز و زشت، ابروهایم حسابی پهن شوند از اینی که هستند پهنتر. کرم ضد آفتابم را هم نمی‌زدم. از خیر رژلب و رژگونه زدن هم دست می‌کشیدم. همه این کارها را میکردم تا از خودم در آینه فرار کنم. مثل یک سیکل علت و معلولی.
 "آینه می‌گه تو همونی که یه روز، می‌خواستی خورشیدُ با دست بگیری. اما امروز شهر شب خونه‌ت شده، داری بی‌صدا تو قلبت می‌میری."
با همه اینها هرچقدر هم که از آینه فرار کنی، نمی‌توانی از سیاه شدن ناگهانی صفحه مانیتور لپتاپت جلوگیری کنی. شفاف و سیاه، با چشمانی پف کرده و از حال رفته در صفحه مانیتور بدتر از هر آینه روشنی، دیده می‌شوی.
و بعد با خودت تصمیم می‌گیری که مهربانتر شوی. با این چشمهای از حال رفته، با این قلب مرده و از عشق و امید خالی مهربانتر شوی. امید خودت شوی، انگیزه خودت شوی برای ساختن هرچیزی که خراب شد. 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر