۱۳۹۳ مرداد ۸, چهارشنبه

خون همه جا را گرفته بود. مچاله شده بود روی زمین . به این فکر میکرد آیا تمام شده؟ آیا میتواند بلند شود به خانه اش برگردد اشتباهات قبل را تکرار نکند و دیگر به کسی اعتماد نکند. همه اینها را در سرش زمزمه میکرد در حالیکه بدنش سر شده بود. حسی نداشت فقط میخواست از آنجا برود. یک جای دور. جایی که خودش را نشناسد. جایی که انقدر از خودش فاصله بگیرد که حتی نداند از کجا آمده است؟ اما نمیتوانست.
در باز شد. فهمید تمام شدنی در کار نیست.  درد ادامه دارد. سیل جدید درد است که میخواهد سرازیر شود. وارد شد. حتی نمیتوانست  از مچالگی دربیاید چه برسد به اینکه فرار کند وگرنه راه فرار باز بود. در این اتاق پنجره ای بود رو به جاده. ارتفاع بلندی هم نداشت فقط کافی بود خودش را به کنار پنجره برساند و پرتاب کند پایین روی علفهای نرم. اما نمیتوانست. وارد شد. از موهایش گرفتش. کشیدش . هیچ نمیگفت ؛ همانی که روی زمین افتاده بود. همونجور که از موهایش کشیده میشد، پاهایش هم روی زمین میکشید؛ صدای لخ لخ خنده داری داشت. نه به درد سرش فکر میکرد نه به خونی که میریخت که تنها به صدای لخ لخ دمپاییها فکر میکرد. لحظه بعد دمپایی به پا نداشت . به دیوار کوبیده شده بود. ضربه ای دیگر. حتی نمیتوانست جیغ بزند. هرچه بود قبلا زده بود. اینبار دستش را کشید و به دیوار دیگر اتاق کوبیدش . احساس میکرد استخوانهایش خورد شده اند. احساس میکرد اشک سرازیر شده اما نه اشک اختیاری . خارج از اختیار شده بود. همه چیز در آن اتاق نمور خارج از اختیار بود. فقط فرار اختیاری بود، تنها اختیاری که داده شده بود اما نمیتوانست. نمیتوانست به لبه پنجره برود، پنجره را باز کند و خود را به پایین بیندازد.
در بسته شد. درد رفته بود. هرچند دردی حس نمیکرد. اینکه استخوانهایش شکسته بودند مهم نبود، اینکه از تنش خون میریخت مهم نبود. اینکه اتاق را بوی خون و عرق پر کرده بود مهم نبود. رویاهایش شکسته بودند، ترسهایش نابود شده بودند. ترسی نداشت.
تمام نشده بود ادامه داشت. به دنبال نقطه شروع گشت اما پیدا نکرد فقط میخواست بلند شود و از آن اتاق به خانه اش برود. خانه‌ای که هیچ پنجره‌ای آنجا برای فرار نبود. 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر