سرم در حال انفجاربود. شال رو محکم میبندم تا به سر و چشمام فشار کافی وارد بشه. دو قرص ناپروکسن رو میخورم و دراز میکشم. میخوام بخوابم اما فکرهای جور واجور ولم نمیکنه . مامانم راست میگه ، همش دنبال بهانهای برای استرس گرفتن میگردم. ولی در اینجور مواقع دست خودم نیست باید گریه کنم انقدر گریه کنم تا از قله ناراحتی به دره بیخیالی برسم. به زور سعی میکنم بخوابم. اما نبرد فرسایشی راه به جایی نمیبره. سرم رو با دو دست میگیرم. آخ اگر میشد برای مدتی از شر این سر راحت میشدم. به جایش یک گلدان ارکیده میذاشتم. قشنگ، خوشبو، خوشرنگ. برای همه هم جذاب است. هر دفعه یک رنگ را انتخاب میکردم و بعضی روزها اصلا تلفیقی از چند رنگ. چقدر تصورش هم برایم وسوسه انگیز است.حتی تصور یک کاکتوس به جای سرم ، یک کاکتوس پر از خار و بدون هر گونه گلی برایم جذابتر از این سر بیخاصیت است. ولی خوب همه این فکرها از یک ذهن خسته و یک سر پکیده خارج شده و ارزشی ندارد. چشمهام رو بیشتر از قبل روی هم فشار میدم تا از این افکار مالیخولیایی خارج بشم . اما راه فراری نیست هرچند سردردم بهتر شده . بلند میشم و به حموم میرم . شاید همه این ذهنیات مسخره و پوچ شسته و نابود بشن.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر