رابطه آن روزی زهر مار میشود که تعداد "ای کاش "ها، خیلی خیلی بیشتر از تعداد "چقدر خوب است " ها میشود.
اینکه با خودت مدام بگویی ای کاش مرا بیشتر میخواستی، ای کاش جور دیگری دوستم داشتی، ای کاش خودت را به آن راه نمیزدی، ای کاش کسی بودم که میخواستی ، ای کاش جای دیگری ، زمان دیگری عاشقت شده بودم، ای کاش مثل هر دختر دیگری خواسته میشدم ، ای کاش همه حرفهایی که تو گوشم خونده بودی باقی بود، ای کاش هنوز در وقت تنهایی به من فکر میکردی ، ای کاش فرصت تنهاییت را با من قسمت میکردی، ای کاش به حرف زدن عاشقانه با من هنوز احتیاج داشتی، ای کاش رابطه آنقدری برایت مهم بود که ناراحتیهایت ، دلزدگیهایت، کم کاریهایم را به من میگفتی، قهر میکردی ، دعوا میکردی اما برایت اهمیت داشت، ای کاش همدمت بودم، ای کاش روی من حساب میکردی، ای کاش به نظراتم حرفهایم اطمینان داشتی، ای کاش میدانستی چقدر همیشه دلسوزت بوده ام و بهترینها را برایت خواستم و ای کاش و ای کاش ... .
اما دور مبتذلی شکل میگیره. اینکه قرارها بهم میخورند، درهای بسته و پلهای شکسته بیشتر و بیشتر میشوند و زمان کشدار میشود، سوزن بر روی بدخراشترین صدای ممکن گیر میکند، هرچه بیشتر صدا میزنم بیشتر گوشهایت را میگیری، هر چه بیشتر زجه موره میزنم بیشتر فاصله میگیری.
دیشب 4 صبح خوابیدم و 6 صبح با کابوس از خواب بیدار شدم. نداشتنت هر لحظه بر سرم آوار میشود، در خواب و بیداری. صفحه لپتاپ را بالا آوردم و مشغول گذاشتن نتایج توان مصرفی پردازنده های اختصاصی شده در جدول و نمودار شدم. چقدر این عددها خوبند، حساب و کتاب دارند، دو تا دستور به مجموعه دستورات پردازنده اضافه میکنی، دسترسی به حافظه ها کم میشود و توان مصرفی کمتر. کاش برای ذهن من هم میشد از همین تدابیر به کار برد تا موقع وارد کردن عددها تنها چیزی که روی صفحه میبینم رویاهایی نباشن که با تو میخواستم . که همه در جلوی چشمم در حال نابود شدن باشن و تو سنگدل ترین آدم دنیا باشی. که با تمام زوری که در من مونده بود ازت بخوام، خواهش بکنم که همه چیز رو خراب نکنیم، اگرکه عشق گریزگاه است. ولی انقدر این خواهش برایت بی اهمیت باشد یا شاید هم واقعی بودنش ناپیدا که در نهایت خودم مجبور شوم به خراب کردن و بشینم در کنج اتاق به امید اینکه با درست کردن تو در دلم امید خواسته شدن روشنتر شود اما همه اینها تمناهای عاجزانه من هستن که در نهایت خودم رو ناخواستنی تر میکنه.
میدونم همه چیز تموم شده، میدونم این زورهای آخر هم بیفایده است . ای کاش به بلندترین جای ممکن میرفتم و این حجم ناراحتی رو فریاد میزدم .
اون زمانی که عشقت در حال نابود شدنه ، تزت در حال نابود شدنه و شخصیت و غرورت کاملا از بین رفته، اون زمان که ناخواستنیترینی . ای کاش سرم رو میذاشتم روی تخت و تمام این سه سال از زندگی ام حذف میشد.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر