خیلی حرفها دارم که اینجا بنویسم. همیشه حرفهای زیادی برای اینجا داشته ام. ولی نای نوشتن ندارم. چند خط مینویسم و چون از ادامه دادن ناتوانم همه را پاک میکنم. با ساده اندیشی های گذشته ام فکر میکنم به آینده. به الان، درست همین الان که در تخت مچاله شده ام و گوشی در دست میخواهم یک چیزی بنویسم تا احساس نکنم تنهام. احساس نکنم مرده ام. به الان که تو نیستی.
فایده ندارد. اصلا فایده همه این فکر کردنها چیست ؟ راستش بین توهم وخیال مرز باریکی ست که باید خیلی زرنگ باشی که این مرز شناخته شده باشد برایت.
بهتر است دوش بگیرم شده برای بار دوم. ولی به تو فکر نکنم .
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر