۱۳۹۳ تیر ۱۱, چهارشنبه

می‌گوید :
"ول کن همه این چیزها رو. زندگی همین است. خوشگلی هم ندارد. تو هم گند زدی. عیب نداره. همه گند میزنند ولی از اینجا به بعدش رو مواظب باش. به هیچ کس کاری نداشته باش. به ضرب و زور هم شده تمامش کن. قرار است له شوی. له شو، مچاله شو. می‌توانی از نو بلند شوی. از نو بسازی. فعلا فقط روی یک چیز تمرکز کن. همین دفاع تز. از هر چیز دیگری هم که ناراحتی و به من نمیگی هم بگذر."
می‌گوید :
"میدانم ته دلت چه آشوبی شده، چه فکرهایی هست. چه توقعاتی داری. اما همه آنها رو بریز دور. وقتش را نداری. بگذار اهمیت هر چیز دیگری صفر شود. "
راستش آدم در یک مرحله‌ای از زندگی باید تصمیمش را بگیرد. اینکه برای کدامیک از مشکلاتش از دیگران کمک بگیرد و برای کدامیک اصلا روی هیچ بنی‌بشری حساب باز نکند. و اصلا این دایره دیگران چه افرادی را تشکیل می‌دهد. و برای من یکی از آن مراحل رسیده است. در این مراحل آدمهایی که مدام به تو انرژی می‌دهند، که بهت یادآوری می‌کنند چقدر قوی بوده‌ای همیشه و چه کارهایی کرده‌ای زیاد نیستند. که می‌خواهند واقعا واقعا کمک کنند، به هر دری می‌زنند که اینکار رو بکنند ولی نمی‌توانند، و از این نتوانستن ناراحتند. با این وجود تو را می‌خنداند، می‌گویند:" پشتت هستم نترس. تا آخر دنیا هم که بشود من پشتت هستم. تا همیشه روی من حساب کن."  فقط یکی از این آدم‌ها کافیست که بفهمی چقدر دیگرانی که حتی به تو نزدیکترند، در واقع دورترند.
سرم دارد منفجر می‌شود. 
از در شرکت که بیرون زدم، اشک ریختم. این روزها بدتر از همیشه گریه می‌کنم و بدی‌اش هم این است که می‌دانم این گریه کردن هیچ فایده‌ای ندارد و فقط بر گرمای هوا اضافه می‌شود و احتمال سر درد گرفتنم را بالاتر می‌برد. سرم درد گرفت، به حد انفجار رسیده بود. مثل هر روز دیگری. رفتم زیر دوش آب سرد و به این فکر کردم که چقدر اسم دوست را نمیتوانم روی تو بگذارم و به خیلی چیزهای دیگر. شامپو بدن خنک کننده را به بدن مالیدم گذاشتم کفها خوب خوب ماسیده شوند. دلم می‌خواست همان حالتم را حفظ کنم و بفهمم از کی بود که انقدر احساس بدبختی کردم.  

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر