۱۳۹۳ تیر ۱۳, جمعه

قبل‌ها، مخصوصا زمانهایی که از تو خیلی دور بودم و یا خبر زیادی از هم نداشتیم خوابت رو زیاد می‌دیدم. خوابهایی خیلی ملموس. مثلا اینکه با هم تو خونه نشستیم و داریم تخمه می‌شکنیم. تو خوابهام همه تو رو می‌شناختن. فامیلهای دور و نزدیک، و من خیالم راحته راحت بود. حتی می‌تونستم جلوی همه بغلت کنم. بعدتر خوابهام یکم تخیلی‌تر میشد. مثلا می‌رفت به زمان جنگ‌جهانی و تو نبودی و می‌خواستند شهرها رو از هم جدا کنند و سرنوشت من و تو هم قرار بود با جدایی ابدی گره بخوره. خیلی تراژدیک طور.
 مدتی هم هست خوابهام مدل جدیدی گرفتن. کاری که دوست دارم یا برنامه دارم در واقعیت انجام بدم رو تو خواب انجام می‌دم. مثلا ساعت 7 صبح شده و باید بلند شم کتری رو روی گاز بذارم و چای رو درست کنم. توی خواب میبینم که بلند شدم و همه این کارها رو کردم. خیلی هم واقعی ست. حتی یک قطره آب جوش روی دستم می‌ریزه و برخلاف اون چیزی که تو فیلمها دیدیم که تو خواب درد حس نمیشه خیلی خوب هم میسوزه و حس میشه. بعد از اینکه این جور خوابها رو میبینم فک میکنم اون کار خاص تموم شده‌ست، به همین‌خاطر وقتی ساعت 8 از خواب بیدار میشم میفهمم نه چایی آماده‌ست و نه اصلا کتری رو روی گاز گذاشتم. مثل امروز که می‌خواستم یک چیزی رو برات ایمیل کنم. همه سلسله اتفاقهاش رو توی خواب دیدم. حتی واکنش تو رو. و خیلی راضی و خوشحال بودم. اما وقتی بیدار شدم دیدم که هیچ کدوم اتفاق نیفتاده و واقعیت جور دیگه‌ای هست. لپتاپم رو باز کردم، از خیر ایمیل زدن گذشتم و به ریزالتهایی که بالاخره تولید شده بودن نگاه کردم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر