یک حالتی آدم میرسه که حرف برای گفتن زیاد داره ولی انقدر توی مغزش پیچ میخورن و ولوله دارن که نمیتونه اونها رو تا دستاش برسونه . و حالت دیگه اینه که مخاطب حرفهات رو گم میکنی . نمیدونی باید برای چه کسی اصلا حرف بزنی . و بعد ته همه اینها اینه که هم راحت میتونی حرف بزنی و بنویسی و هم مخاطبش هست ولی دلش موجود نیست . راستش آدم باید وقتی شروع کند به تخلیه که دلش هم باشه.
فکر کنم خیلی مصمم هستی . و از اون موقع هاست که رگت گیر کرده که اگه تا ته نرم ح س ی ن نیستم ، ایده آلم نیستم .
ممنون . همینطوری ادامه بده . من کنارت هستم :)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر