چند روز اول زیاد فکر میکردم . به اینکه حق با کیه ؟ به اینکه چرا خدافظ بدون تعیین وقت ؟ چرا حقیقت من برای تو انقد سخت اومد ؟ چرا فهمیدن دلتنگی من انقد برای خسته کننده بود ، چرا نادیده گرفتن من برای تو انقدر عادی شده بود، چرا انقد توی مغزت از ناراحتیم خوندم و هزار تا چرای دیگه .
برای بعضی جواب پیدا میکردم ، برای بعضی نه . برای بعضی هم به جوابهای خیلی متناقض میرسیدم . در آخر هم دیوونه و از خود بیخود شروع میکردم به زار زدن . وحشت میکردم از زندگی بدون سر و ته. از این عاشقی تخیلی و توهمی که تو برایم یک بت شدی . که بهت گفتم دوستت دارم ، که بهت گفتم با هم باشیم ، که گفتم سطح بالاتری رو داشته باشیم ، تلفنی حرف بزنیم ، که گفتم بیرون بریم ، که گفتم نرو شهر دیگه ، که گفتم بیا باز هم بالاتر بریم ولی اینبار جواب نداد. اینبار نشد. مقاومتت بیشتر از همیشه بود. از خودم وحشت کردم، از احساسم.
فکر کردن مثل خوره میمونه ، به جون آدم میوفته و آدم رو داغون میکنه ، مخصوصا وقتی تنها باشی.
اما کم کم همه این سوالها و فکرها برام بی اهمیت شدند. چه اهمیت داشت که دلم تنگ بود و تو کاری نمیتونستی بکنی که دل خودت هم تنگ بود. چه اهمیتی داشت که راحتی من در اولویت بود برایت، حتی به ازای نابودی من . و اصلا الان برای چه باید از چیزهایی که دیگر اهمیتی نداشت صحبت کنم . به قول خودت خروجی مهم است .
تنها نکته مهم این بود که نبودی ، نیستی و تمام آن چیزهایی که با عشقمون ساخته بودم با خودت بردی . تنها این بود که میخواستی من رو ناراحت کنی ، از آمدن و رفتنهای مجازی ات میشد فهمید. من هم بستم ، اینجارو . دلیلی نداشتم که بخوای عمق ناراحتیم رو بفهمی. حس اینکه پیروز شده باشی ناراحتم میکرد. اما دیدم فایده ای نداشت . من از همه آدمها غریبه تر بودم که باید بسته میشدم ، باید حذف میشدم ، باید نادیده گرفته میشدم .
راستش تو بردی ، تو پیروز شدی ، من ناراحتم، از زندگی. از تو و از خودم . تا دیوانگی فاصله ی کمی مونده . اما خسته تر از اونم که بخوام کاری کنم . مبارکت باشه .
ای کاش میشد از زندگی انصراف داد.
برای بعضی جواب پیدا میکردم ، برای بعضی نه . برای بعضی هم به جوابهای خیلی متناقض میرسیدم . در آخر هم دیوونه و از خود بیخود شروع میکردم به زار زدن . وحشت میکردم از زندگی بدون سر و ته. از این عاشقی تخیلی و توهمی که تو برایم یک بت شدی . که بهت گفتم دوستت دارم ، که بهت گفتم با هم باشیم ، که گفتم سطح بالاتری رو داشته باشیم ، تلفنی حرف بزنیم ، که گفتم بیرون بریم ، که گفتم نرو شهر دیگه ، که گفتم بیا باز هم بالاتر بریم ولی اینبار جواب نداد. اینبار نشد. مقاومتت بیشتر از همیشه بود. از خودم وحشت کردم، از احساسم.
فکر کردن مثل خوره میمونه ، به جون آدم میوفته و آدم رو داغون میکنه ، مخصوصا وقتی تنها باشی.
اما کم کم همه این سوالها و فکرها برام بی اهمیت شدند. چه اهمیت داشت که دلم تنگ بود و تو کاری نمیتونستی بکنی که دل خودت هم تنگ بود. چه اهمیتی داشت که راحتی من در اولویت بود برایت، حتی به ازای نابودی من . و اصلا الان برای چه باید از چیزهایی که دیگر اهمیتی نداشت صحبت کنم . به قول خودت خروجی مهم است .
تنها نکته مهم این بود که نبودی ، نیستی و تمام آن چیزهایی که با عشقمون ساخته بودم با خودت بردی . تنها این بود که میخواستی من رو ناراحت کنی ، از آمدن و رفتنهای مجازی ات میشد فهمید. من هم بستم ، اینجارو . دلیلی نداشتم که بخوای عمق ناراحتیم رو بفهمی. حس اینکه پیروز شده باشی ناراحتم میکرد. اما دیدم فایده ای نداشت . من از همه آدمها غریبه تر بودم که باید بسته میشدم ، باید حذف میشدم ، باید نادیده گرفته میشدم .
راستش تو بردی ، تو پیروز شدی ، من ناراحتم، از زندگی. از تو و از خودم . تا دیوانگی فاصله ی کمی مونده . اما خسته تر از اونم که بخوام کاری کنم . مبارکت باشه .
ای کاش میشد از زندگی انصراف داد.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر