۱۳۹۲ شهریور ۱۹, سه‌شنبه

همراه همیشگی این روزهایم دست درد و پادرد و کمر درد و سردرد، چشم درد و کلا درد است. گلویم درد میکند از حجم بغضهای جمع شده و بدتر از همه روحم که زخمی و پردرد شده. اگر میخواهی بدانی واقعیت این است که حالم بهتر از این نمیشود. هیچوقت حالم بهتر از این نخواهد شد. مثل وقتی که بعد از یک خواب بعد از ظهر بد موقع، یا بعد از بیدار شدن از خواب در خانه و تختی که برایت آشنا نیست ، دچار میشوی. اینکه زمان و مکان رو گم کرده ای و گیجی . هرچند اون گیجی کوتاست، اما همون زمان کوتاه الان درچرخه تکرار افتاده.
راستی یکی از اون روزهایی هم که پیش تو بودم به همین حس دچار بودم. اینکه صبح با تعجب بلند شدم و منگ بودم از جایی که هستم. اما وقتی تورا کنارم دیدم این زمان کوتاه به لطیفترین حس ممکن تبدیل شد ، آرامش. 
راستش حالم خوب نیست و حوصله توضیح دادن ندارم. تو نامنصف ترینی . 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر